طلای سرخ

عشق همچون طلایی است که در سرخی خون معنا می یابد

سرآغاز کلام
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ 

دل را که جانش تویی، خواب و خوراکش تویی

او را ببین ای صنم، آرام جانش تویی

دل را که یادش تویی، بوی مرادش تویی

خار گیاهش منم، غنچه بازش تویی

وصف جمالش تویی، گل بهارش تویی

تشنه نازش منم، خواب وخیالش تویی

دل که همان جای تو، تشنه چشمان تو

آه از این سرنوشت، دوری دستان تو

دست که بر دل گذاشت، یاد تو را برگماشت

بر دل دیوانه ام آه دگر برگذاشت

وای از آن لعل تو، دُر در آن گنج تو

آتش عشقم نهاد، خنده زیبای تو

وای از آن ابروان، دل شده جادوی آن

وآن کمند کمان، دل که فتاده در آن

کاش فراقت مرا، صبر دلم نشکند

واژه زیبای تو، از لب من نفکند

.ای از آن نام تو، جلوه رخسار تو

هر که نبیند رخت، پی برد اوصاف تو

حرکت دستان تو، سرخی لبهای تو

عشق به دل می نهد، گفته ریبای تو

خنده از دور تو، عصمت رخسار تو

همدم آمال من، آن دل زیبای تو

وای از آن گام تو، وزن قدم های تو

رعشه به اندام من می فکند ناز تو

وصف جمال تو را کس نتوان گفتنش

مجنون به عشق لیلی کس نتوان بودنش

پایان نگیرد روزی گلبرگ یاد عشقم

گر روز مرگم آید پایان بگیرد عشقم

تخلص: سبزواری (برنارد)

 


کلمات کلیدی: لیلی ، کمند کمان ، در ، دل
 
تولدی دوباره
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ 

ای اسمان ابی بدان

 

که امروز دوباره دست به نوشتن می برم

نوشتن اندوهی قدیمی

و اما دور از نارفیقان

حال تنهایی را تجربه می کنم

که زیباست و پر از دلتنگی

اما با یاد گذشته ای شیرین

که هرگز مرا فراموش نمی کند.

گذشته ای که شیرینی ان حسرت امروز است.

ایا دوباره انرا احساس خواهم کرد؟

امروز با تولد خودم در خرداد ۱۳۸۷، تولد تو را جشن می گیرم و با یاد گذشته گذر عمر را لمس می کنم. ارزو دارم تا بگویم هرگز فراموش نخواهم کرد اگر عمری باقیست و اگر سرنوشتم اینست پس من راهی هستم در گذرگاه جهان. راهی که هیچ کس انرا نخواهد دید و یارای دیدنش نیست.


کلمات کلیدی: