دل را که جانش تویی، خواب و خوراکش تویی
او را ببین ای صنم، آرام جانش تویی
دل را که یادش تویی، بوی مرادش تویی
خار گیاهش منم، غنچه بازش تویی
وصف جمالش تویی، گل بهارش تویی
تشنه نازش منم، خواب وخیالش تویی
دل که همان جای تو، تشنه چشمان تو
آه از این سرنوشت، دوری دستان تو
دست که بر دل گذاشت، یاد تو را برگماشت
بر دل دیوانه ام آه دگر برگذاشت
وای از آن لعل تو، دُر در آن گنج تو
آتش عشقم نهاد، خنده زیبای تو
وای از آن ابروان، دل شده جادوی آن
وآن کمند کمان، دل که فتاده در آن
کاش فراقت مرا، صبر دلم نشکند
واژه زیبای تو، از لب من نفکند
.ای از آن نام تو، جلوه رخسار تو
هر که نبیند رخت، پی برد اوصاف تو
حرکت دستان تو، سرخی لبهای تو
عشق به دل می نهد، گفته ریبای تو
خنده از دور تو، عصمت رخسار تو
همدم آمال من، آن دل زیبای تو
وای از آن گام تو، وزن قدم های تو
رعشه به اندام من می فکند ناز تو
وصف جمال تو را کس نتوان گفتنش
مجنون به عشق لیلی کس نتوان بودنش
پایان نگیرد روزی گلبرگ یاد عشقم
گر روز مرگم آید پایان بگیرد عشقم
تخلص: سبزواری (برنارد)